+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط محمد رضا شوق الشعرا
نامه ای برای امشب در آتش سوخت.. نگاه کن! شهر تاریکست. چراغی روشن نیست. کسی امشب! به فکر صبح فردا نیست. عشق مرده! صداقت سوخته! عاطفه پژمرده! ایمان گمشده! وجدان خوابیده! عدالت در بند! امید بر باد! خدا از یاد رفته است. هر کس بتواند بخورد می خورد! هر کس بتوان ببرد می برد! هر کس بتواند بزند می زند! آن کس که فکر می کند. می بیند. می فهمد. و بدنبال چراغ می گردد. باید با بغض و رنج سکوت کند. بیدار! باید بخوابد. چاره ای نیست.